تبليغاتX
بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كليه مطالب اعم از اخبار عكس شعر و .........

سخن امروز:

گفتگوی چهار شمع  

چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. 
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ
کنیم

حديث روز:

حضرت رسول اکرم صلی الله عليه و آله و سلم می فرمايد:بر امت خويش بيش از هر چيز از هوس و آرزوی دراز بيم دارم

 

+ نوشته شده در  85/04/25ساعت 16:0  توسط ليلا | 

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري

رو نمي بينيم که واسمون باز شده





دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه

چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه




خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کني

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي

داري



بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه

اونقدر تجربه که قويت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه





وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي

و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش

تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

 


سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر

 زندگی پديده ه‏ای اسرارآمیز است،
 
خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است.

بد نیست گهگاه غمگین باشی،
 
 غمگین بودن زیبایی خود را داراست فقط باید بیاموزی

كه اززیبایی غمگین بودن لذّت ببری. از سکوت آن، از ژرفای آن.

 
 
شايد يه روزي كسي رو كه باهاش خنديدي فراموش كني!

اما كسي رو كه باهاش گريه كردي.....
 
هرگز!!!

+ نوشته شده در  85/04/19ساعت 10:14  توسط ليلا | 
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و
 تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه
 مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها
 يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً
 احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا
كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز
  كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك
 ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان 
 بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :
 «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.
 مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من
 از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري
 او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در
  بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده
 شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي
  در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار
 حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد
 اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان
 بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار
  داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن
 دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه
  درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي
  نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود
  كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز
 كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده
 بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام 
 
خير مقدم چه خبر دوست كجا راه كدام
 
 يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
 
 كه از وخصم بدام آمده و معشوقه بكامنم
 
حديث روز:
 
امام صادق عليه السلام
 
فهميدن يك حديث، بهتر است از آن كه هزار حديث را
 
(نفهميده) روايت كني
 
 
+ نوشته شده در  85/04/18ساعت 13:14  توسط ليلا | 

I Love You Card

پلکي به هم زد و به نگاهش ادامه داد
آهي کشيد و بعد به آهش ادامه داد
 بر روي کاغذي که دلش را کشيده بود
راهي کشيد و بعد به راهش ادامه داد
               
            
       ***      
             
گه گاه نسيم زنگ زنگي مي زد
آهسته به شيشه ريزه سنگي مي زد
من بودم و شعر بود و تنهايي و تو
باران چه پيانوي قشنگي مي زد
 
             
***        
     
با تور دلم زود تو را مي گيرم
از خاطره ي رود تو را مي گيرم
اي ماهي آب هاي روشن ! اي عشق
از آب گل آلود تو را مي گيرم

***   

چقدر جای تو خالی ست

کجاست لحظه دیدار
میان بغض، سکوتی از جنس فریاد است
بیا، که دیده، تو را آرزوی دیدار است
تو از قبله نوری، من از تبار صبوری
تو از سلاله عشقی، من از دیار نیاز
من از نگاه مانده به در خسته ام، عزیز رویایی
تویی نشسته به فردایم، بگو که می آیی
اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی
اگر شکسته دلی را بهانه میدانی
اگر سکوت غریبانه آیت عشق است
اگر صبر، صبر، صبر، بهای دیدار است
به جان غنچه نرگس تو را خریدارم
نشان ده مهر تو بر دل، به شوق دیدارم
من عاشقانه تو را در نماز از خدا می خواهم
شکوه نام تو را خوانده ، باز می خوانم
هزار پنجره از این نگاه لبریز است
بگو بگو که وقت طلوع ستاره نزدیک است


+ نوشته شده در  85/04/12ساعت 8:41  توسط ليلا | 

 

 

ای خدا تو بهترینی

اگر ز بال بلندت پری به من برسد           به ارتفاع تمنای عشق می بالم
 

 
Image and video hosting by TinyPic

آيينه هاي باغ تماشـــــــــا هنوز هست

ر اهي به سمت كوچه دلهــا هنوز هست

د رها اگر چه بسته به روي نگــــاه ماست صد پنجره براي تمـــاشا هنوز هست 

بايد كه چشم خويش گشود و دوباره د يـد غير از سراب جاده و دريــــــــــا هنوزهست

امروز اگر تازه كني شيوه نـگاه فرصت براي د يـــدن فردا هنوز هست  

با يك نگاه تازه جهـــــــان ديدني تر است چشم دلــــــــــي براي تو ايا هنوز هست 

  
درها اگر چه بسته به روي نگــــاه ماست  صد پنجره براي تمـــاشا هنوز هست

بايد كه چشم خويش گشود و دوباره د يـد غير از سراب جاده و دريـــا هنوزهست

امروز اگر تازه كني شيوه نــــگاه فرصت براي د يــــــــدن فردا هنوز هست
با يك نگاه تازه جهــان ديدني تر است چشم دلــی براي تو ايا هنوز هست
باور كـــــــنيد فرصت ديــــــــــــــــــدار مي رود دم را غنيمت است كه با ما هنـــوز هست

لحظه ها رو با تو بودن.در نگاه تو شكفتن
حس عشق و در تو ديدن.مثل روياي تو خوابِ
با تو رفتن با تو موندن.مثل قصه تو رو خوندن
تا هميشه تو رو خواستن مثل تشنگي ِ آبِ
اگه چشمات منو مي خواست. تو نگاه تو

 مي مردم

اگه دستات مال من بود.جون به دستات

 مي سپردم

اگه اسمم رو مي خوندي.ديگه از ياد نمي بردم
اگه با من تو مي موندي. همه دنيا رو

مي بردم

بي تو اما سر سپردن.بي تو عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن.بي تو خوبِ من محاله
بي تو حتي زنده بودن.بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تو رو نديدن.واسه من رنج و عذابِ
اگه چشمات منو مي خواست .تو نگاه تو مي مردم
توي آسمون عشقم غير تو پرنده ايي نيست
روي خاموشي لبهام جز تو اسم ديگه ايي نيست
توي قلب من عزيزم هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو هيچ كسي رو دوست نداره

 

+ نوشته شده در  85/04/10ساعت 12:37  توسط ليلا | 

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اینکه بفهمم چه کسی برایم

لالایی گفته،  
 عمیق ترین خواب دنیا را داشتم.وصبح ها با خمیازه وعشوه

ای کودکانه،

 بعد از همه از خواب برمی خواستم.

ای کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم می گرفت با صدای بلند

 گریه می کردم

 و داد می زدم تا همه درد مرا بفهمند.

ای کاش کودک بودم ، تا عروسکهایم را در اختیار می گرفتم

و

 هر گونه  که دوست دارم با آنها بازی می کردم و هیچ وقت

عروسک هیچ کس نمی شدم.
  
 


ای کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترین شیطنت زندگیم نقاشی

روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم ، تا از ته دل می خندیدم،

 نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته

باشم.  

ای کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه تو،
همه چیز را فراموش می کردم.

 

+ نوشته شده در  85/04/06ساعت 8:43  توسط ليلا | 

عشق مادر

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه!)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده!!"
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

+ نوشته شده در  85/04/05ساعت 10:34  توسط ليلا |