تبليغاتX
بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كليه مطالب اعم از اخبار عكس شعر و .........
 
سلام دوستان گلم انشاالله که حالتون خوبه

خدایا مارا آن دِه که آن بِه


به دوستانی که وارد دانشگاه شدن تبریک می گم و براشون پیشرفت در تحصیل آرزو دارم. وازشون خواهش می کنم که هدفشون کمک به سرافرازی وطنمون، ایران سربلند، باشه.

به یاد گذشته
آن رخ شاداب و زیبا یادم آید
آن همه ناز و تمنا، یادم آید
گونه ات چون برگ گل بود و دلم را
برده بود آسان به یغما، یادم آید
با غرور و ناز، هر جا می گذشتی
می شدم محو تماشا، یادم آید
دل چنان در دام زلفت بود حیران
مثل صیدی مانده تنها، یادم آید
قصه ی زیبائیت ورد زبانها
بود، در اینجا و آنجا، یادم آید
حالیا بنشسته بر سر برف پیری
باز هم آن عشق و رؤیا یادم آید
حیف، گم شد دیگر آن شور و جوانی
زان گذشته، داستان ها یادم آید
(حسین حقایق)

عشق نخستین
(از لئوپاردی)
همیشه روز آغاز عشق نخستین را به یاد می آورم. آن روز را به یاد می آورم که برای اولین بار کشاکش عشق را در دل احساس کردم و  با خود گفتم: « اگر عشق این ایت، چه درد جانکاهی است!».
دیده بر زمین افکندم و مدتی دراز دنبال آن کس که برای نخستین بار، شاید بی آنکه خود بخواهد، دلم را آماج تیر عشق کرده بود نگریستم. راستی ای عشق، چه رهبر بدی بودی! آخر چرا یک چنین احساس دلپذیر، باید این همه هوس و این همه رنج به دنبال خود داشته باشد؟
وقتی که عشق در دلم راه یافت، دریافتم که این شادمانی، نه با صفا و خلوص، بلکه با غم واشک همراه است. ای دل آشفته، وقتی که بدین حقیقت پی بردی، دچار چه هراس و اضطرابی شدی! یادت هست که چطور مرا در غو غای روز و خاموشی شب، گاه نگران و گاه خوشبخت واداشتی که آه های سوزان از دل بر آرم و بی تابانه بر بستر خود بغلتم؟ یادت هست که هر وقت افسرده و خسته، دیدگان را از پی خفتن بر هم می نهادم، چگونه تب و هذیان مرا ناگهان از خواب بیدار می کرد؟ اوه! در میان تاریکی، چهره ی زیبای دلدار چه روشن در نظرم جلوه می کرد! دیده بر هم می نهادم تا بهتر او را تماشا کنم. سراپایم را لرزشی دلپذیر فرا می گرفت و همچنان که باد هنگام گذشتن از جنگل های کهن درختان را به زمزمه ای مبهم و طولانی و امید دارد، اندیشه های آشفته و پریشان روحم را فرا می گرفتند، اما در آن هنگام که من خود خاموش بودم، دل دیوانه ام مینالید و رنج می برد.
............................................
ای عشق دیریست قلب مرا که پیش از این از آتش امید سوزان بود ترک گفته ای. ترک گفتی و به جای تو سردی نومیدی و غم را احساس کردم. در بهار زندگی، خاموشی خزانی را در دل خود حکمفرما دیدم. اما هنوز همچنان به یاد آن روزگاران هستم که تو به خانه ی دلم فرود آمدی. روزگاری که در آن نوجوان ساده دل صحنه ی غم انگیز جهان را از نزدیک می نگرد و در خوش بینی لحظات شیرین عمر، آن را گوشه ای از بهشت می پندارد، دل در برش از امیدها و هوس های نورسیده می تپد. او که به حقیقت جز طعمه ای نیست که برای درد و غم آفریده اند، چنان این زندگی را استقبال می کند که گویی به مجلس رقص یا تفریحگاهی می رود.
اما من، ای عشق، همان وقت هم که برای نخستین بار در خانه ی دلم را کوفتی، پیر بودم، زیرا طوفان غم بنای زندگانیم را در هم ریخته بود. دیگر برای دیدگان من کاری جز گریستن باقی نبود.
ای عشق، من تو را تا دیر باز نمیشناختم، اما می دانم که از اول برای اشک و غم آفریده شده بودم. پیش از دیدار تو، به همه ی لذات جهان بی اعتنا بودم.از لبخند ستارگان لذت نمی بردم. معنی خاموشی سپیده دم را نمی دانستم. از راز سر سبزی چمنها بی خبر بودم. وقتی که تو را شناختم همه چیز برایم عوض شد، زیرا عشق خانه ی دلم را معبد جمال کرد. دیگر صدای شهرت طلبی را که پیش از آن پیوسته در گوش دلم طنین افکن بود نشنیدم. زیرا کتاب و دفتر که روزگاری همه چیز من بودند، ناگهان در نظرم از ارزش افتادند.
راستی چطور شد که عشق نخستین همه ی عشق ها را از دل من بیرون برد؟ چطور شد که اسیر اندیشه و رؤیائی پایان نا پذیر همه چیز را رها کردم تا شادی غم را احساس کنم؟

گفتم: عقلم، گفت که:
حیران منست
گفتم: جانم، گفت که:
قربان منست
گفتم که: دلم، گفت که:
آن دیوانه
در سلسله ی زلف پریشان منست
(عبید زاکانی)

*دو چیز باید کم، ولی خوب باشد؛ کتاب و دوست.
*یک دوست شاد شمعی است در محفل یاران.
*اگر می خواهید دشمنتان را ناراحت کنید، سکوت کنید و او را تنها بگذارید.
*به سرعت عذر خواهی کن و به کندی عصبانی شو.
*بالشی نرم تر از وجدان پاک وجود ندارد.
*احساساتی را که ابراز نمی کنی، افسار زندگی ات را به دست می گیرند.

برام دعا کنین
 

Image hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  85/06/25ساعت 10:28  توسط ليلا | 
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد.

 مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
 
بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

+ نوشته شده در  85/06/13ساعت 11:42  توسط ليلا |